که با تپش آن هر لحظه به یاد تو باشم...
********
در سالهای آخر جنگ ایران و عراق بود. اخبار جنگ بطور منظم از صدا و سیما گزارش میشد و به اطلاع همه می رسید. تصوری که همیشه در فکرم از جنگ داشتم بسیار ناگوار بود. یادم است که زمانی که رمان دو جلدی و تاریخی "گارد جوان" نوشته الکساند فادایف را می خواندم بسیار برایم مجذوب بود و من را تحت تأثیر خودش قرار داد. رمانی که بر اساس جنگ جهانی دوم نوشته شده بود و حوادث آن دوران را با فداکاری ها و از خود گذشتگی های افراد ایثارگر به تصویر کشیده شده بود. با خواندن این کتاب و اخبار مختلف جنگ در کشورهای دیگر، متوجه شدم که برای همه مردم سراسر جهان جنگ بسیار مصیبت بد و خانمانسوز و ناگواری است. همچنین در کتاب گفت و گو با زمان خانم توران میرهادی که بخشی از دوران زندگی شان مصادف با جنگ جهانی دوم بوده است. ایشان هم از اثرات غم انگیز جنگ در کتاب اشاره ای کرده بودند.
با تمام این اوصاف، هر کسی در زمان جنگ مشغول کار و زندگی بود. مردم در هول و هراس بودند و سعی می کردند که هر چه سریع تر به خانه هایشان برسند. با وجود این که مراکز آموزشی و سازمانها و ادارات بکارشان مشغول بودند اما یک ترس و دلهره و اضطراب خاص و غیرقابل توصیفی در دل همه وجود داشت و تلاش می کردند که روز و شب را با آرامش موقتی بگذرانند. در ایام جنگ، بخاطر دارم که تهران هم از حملات هوایی و موشکی جنگ بی نصیب نماند. حملات موشکی بطور مدام شروع شده بود. در این دوران مرحوم مادرم بسیار از این سر و صداهای موشکی ناراحت می شدند و می ترسیدند. چون آنها زمان جنگ جهانی دوم را دیده بودند و تأثیرات ناخوشایند آن را می دانستند و به نوعی لمس و تجربه کرده بودند و دیگر تاب و توان و تحمل حملات هوایی و صداهای مرگ بارش غیرقابل تحمل بود.
در آن دوران تصمیم گرفته شد که با مادر و خواهرها و برادرم به غیر از مرحوم پدرم که در رفت و آمد بودند به اتفاق اکثر اقوام نزدیک به شمال برویم. با وجود این که همه دور هم بودیم اما با شنیدن اخبار و حوادث جنگ، از این بابت متأثرمان می کرد. کم کم به روزهای آخر اسفند نزدیک می شدیم. سال جدید و نوروز و بهار دل انگیز فرا رسید. سال نو را در دیار شمال با آب و هوای ملس و مطبوع اش برگزار کردیم. سالی بود که اکثر اقوام نزدیک برای اولین بار نوروز را با هم، درکنار هم و برای هم بودیم. الان که به آن زمان فکر می کنم که پدر و مادر عزیزم، دایی های بزرگوارم و خاله دوست داشتنی ام حضور داشتند و در قید حیات بودند، اما در حال حاضر نیستند کمی متأثرم می کند. اما از آن زمان خیلی سال می گذرد و دیگر آن دور همی بیادماندنی و دلنشین دیگر تکرار نشد و فقط یاد و خاطره اش در فکر و قلبم تا ابد باقی می ماند و خواهد ماند.
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود...
برچسب:
نویسنده: پویان فراهانی