لحظه ها می گذرند، نسیمی می آید می نوازد دل را... صدایی می آید، آواز عاشقان آسمانی است، می آیند کنار شاخه های نو رسیده، می نویسند: زندگی را، خاطره ها می گذرند، آغازی برای سلام، جهشی برای فردا، و پروازی در حباب، یادها می گذرند، برهنگی درختان، و تلخی غروب، رفتن همه ی عاشقان آسمان، و می آید آن روز، همه می خوابند و سکوتی است، ولی فریادش کجاست؟ این بار طوفانی است، خشمی در دل ها، فریادی بلند، آوایی ترسناک از پشت کوه ها، و شاخه های برهنه پوسیده، این بار فقط خداحافظی می کنند حتی دل داران، نه فردایی هست و نه... ، و نه بالی برای پرواز، و همه ی آن لذت ها می آیند... ولی افسوس که در آخر سردی هست که پایانش را تلخ می کند...
برچسب:
نویسنده: پویان فراهانی