خرید بک لینک

به بهانه ی شرکت در کنفرانسی در شهر استانبول ترکیه تصمیم گرفتیم که در آن شرکت کنیم. اما متاسفانه بعد از تحقیقاتی در مورد کنفرانس، به نظر مشکوک آمد و وجود خارجی و فیزیکی نداشت. با این حال به جای حضور در کنفرانس، مصمم شدیم که برای دیدن زیبایی های استانبول به این شهر هفت تپه و زیبای تاریخی برویم. همیشه آدم زمانی که قصد سفر دارد باید از یک هفته قبل وسایل سفر را آماده کند. منهم از چهار روز قبل از روز موعد سفر وسایل شخصی و ضروری را آماده کردم و در چمدان چیدم و تقریبا برای رفتن به سفر آماده شدم. سالهای پیش به آنکارا و آنتالیا رفته بودم و از این دو دفعه هر بار قصد داشتیم که به استانبول هم برویم، اما متاسفانه فرصت کافی نبود که برویم و دیدن کنیم.

من به اتفاق همسرم عصر روز سه شنبه ۳۰ مهر (۲۲ اکتبر ۲۰۱۹) پرواز مان ساعت ۱۶/۲۰ به استانبول بود. در روز سه شنبه همسرم به دانشگاه رفت و قرار بود که کمی زودتر برگردد و ساعت ۱۲ منزل باشد. از قضا در آن روز یکی از دانشجویان برای کار پروپوزالش نزد همسرم رفته است و کارش کمی طول کشیده بود. ما باید ساعت ۱۳ از منزل خارج می شدیم که به موقع به فرودگاه امام خمینی برسیم. از شانس ما آن روز هوا بارانی بود. همیشه در روزهای بارانی ترافیک سنگین تر میشود. علی ساعت ۱۳/۳۰ به منزل رسید. چمدان ها را سریع جابجا کردیم و در ماشین گذاشتیم. خوشبختانه ونوس ما را به فرودگاه رساند و از این بابت نگرانی آژانس یا اسنپ را نداشتیم. در هوای بارانی معمولا اسنپ به سختی گیر می آید.

راس ساعت ۱۵/۳۰ به فرودگاه امام خمینی رسیدیم. درگیت پرواز ماهان رفتیم و کارمند گیت شرکت هواپیمایی ماهان گفت: متاسفانه گیت بسته شده است و باید فردا صبح با پرواز دیگری بروید. البته پیشنهاد داد و گفت به گیت شماره ۶۰ بروید شاید هنوز بسته نشده باشد و پذیرش داشته باشند. من و علی هم دسته چمدان ها را همین طور سریع روی زمین می کشیدیم و می رفتیم. مثل فیلم سینمایی شده بودیم... دوباره در این گیت هم گفتند نمی شود. به پرواز چیزی نمانده است و اجازه پذیرش نداریم. غیر از ما یک دختر جوان و یک پسر دانشجو که از مشهد به تهران آمده بود به اتفاق هم منتظر نتیجه بودیم که اجازه بدهند از گیت عبور کنیم.

خلاصه علی رفت با یکی ازکارمندان آنجا صحبت کرد و در این میان هم یک آقای میانسالی آن نزدیکی ها بود و در گیت شرکت دیگری منتظر بود. ما و آن دختر و پسر جوان را دید و خودش هم مسافر جایی دیگر بود جلو آمد به کارمند گیت گفت اجازه بدهید بروند. در این فاصله به دختر جوان هم که گفتند نمی شود بروید گریه اش گرفت. آقای میانسال او را که دید گریه می کند دوباره جلو آمد و با کارمند گیت صحبت و خواهش کرد که بگذارید اینها بروند. خلاصه صحبت های علی و مرد میانسال کارساز افتاد و بالاخره به ما و دو مسافر دیگر، با هزار مصیبت و استرس و دل نگرانی که داشتیم اجازه ی عبور از گیت شرکت ماهان را دادند و کارت سوار شدن به هواپیما را گرفتیم. چون دیر رسیدیم چمدانهایمان را گفتند که موقع سوار شدن به هواپیما از شما تحویل می گیرند و به بار میدهند. مُهر خروج در پاسپورت هایمان زده شد و به سوی سالن آخر که ایست بازرسی بدنی و عبور چمدانها از زیر دستگاه است رفتیم. چمدانها از زیر دستگاه عبور کرد و به ما گفتند که چمدان را باز کنید و سوال کرد که چیزی مثل اسپری دارید؟ گفتم بله چمدان را باز کردم و اسپری درآوردم و بهشان دادم و سپس به سطل زباله انداختند. چون دیر به گیت رسیدیم و چمدانها را به بار نداده بودیم و تا زمان سوار شدن همراه مان بود برای همین موقع گذشتن از زیر دستگاه مشخص شد که داخل اسپری است و باید به آنها می دادیم. با این وجود بعد از عبور از این قسمت به صف مسافرانی که منتظر کنترل پاسپورت و کارت سوار شدن به هواپیما و اتوبوس بودند پیوستیم.

وقتی که صف مسافران را دیدم با خودم فکر کردم که همه مسافران که همه اینجا هستند و هنوز سوار نشدند چرا ما و دو مسافر دیگر را اذیت کرد و نمی گذاشت که برویم و استرس و نگرانی را در وجودمان انداخت...

بالاخره با ناراحتی و استرس از این مرحله رد شدیم. زمانی کارمند شرکت هواپیمایی ماهان گفت نمی شود برویم و با پرواز فردا صبح باید بروید. فکر این که تمام برنامه سفرمان بهم میخورد، اعم از پرواز و هتل و دیگر مسائل حاشیه ای ناراحت شدم. یک لحظه به یاد این چیزها افتادم دست و دلم لرزید که چکار باید کنیم. این باعث شد که خاطره ای را در سالهای دوری که در چندیگر، هند زندگی می کردیم افتادم.

یکی از تابستان هایی که در چندیگر بودیم قصد داشتیم که به ایران بیاییم و از چندیگر به دهلی پرواز داشتیم. متاسفانه دیر به فرودگاه رسیدیم و به موقع به پرواز نتوانستیم برسیم. با پرواز ساعت بعد رفتیم. بخاطر این تجربه ی تلخی برایم بود. اتوبوس آمد و سوار شدیم و نزدیک پلکان هواپیما چمدانهایمان را گرفتند و به بار دادند. به داخل هواپیما رفتیم و شماره صندلی مان درکابین آخر ردیف اول و دو تا صندلی سمت چپ و کنار پنجره بود. هواپیما با تاخیر کوتاه ۲۰ دقیقهای ساعت ۱۶/۴۰ حرکت کرد و سپس اوج گرفت و پرواز کرد. مدت پرواز از تهران تا استانبول ۳ ساعت است. اختلاف ساعت تهران تا استانبول ۳۰ دقیقه است. همین طور که نشسته بودم از پنجره بیرون از هواپیما را نگاه می کردم. هواپیما خیلی اوج گرفت و بالاتر از ابرها رفت. از بالای ابرها آسمان بسیار زیبا و رویایی است. از آن بالا احساس خوب و سبک بالی به آدم دست می دهد. دلم می خواست مثل قصه ی توی کتابها و فیلم ها با چشمان بسته روی ابرها می نشستم و در سکوت مطلق و آرامش خاص، ذهن و فکرم را تمرکز می دادم یاد افرادی که"مراقبه یا مدیتیشن " انجام می دهند افتادم بویژه کسانی که یوگا انجام میدهند

تا اینجا قسمت اول سفرم بود. امیدوارم که حس و حالی باشد و بقیه ماجرای سفر استانبول را در اینجا ثبت و به اشتراک بگذارم. حالا از این به بعد در توصیف شهر زیبا و تاریخی استانبول، جاهای دیدنی آن در پستهای بعدی باید بنویسم.

برچسب: نویسنده: پویان فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 دی 1398 ساعت: 14:36

صفحه بندی